پارت بیست و ششم :


صدای "سلام" آرام اما نافذ او مرا وادار به چرخیدن کرد. چشمانم در چشمان سیاه و عمیقش قفل شد، گویی در چاهی بی پایان سقوط می کنم. برای لحظاتی، نفس کشیدن را فراموش کردم. حضور او ضربان قلبم را به رقص درآورد، طوری که صدای تپش آن در گوشم می پیچید.
او با آرامشی مرموز با پیرمرد مغازه دار گفتگو می کرد، گویی سال هاست او را می شناسد. نامش را به زبان می آورد: "آقا خسرو". دست هایم ناخودآگاه مشت شدند

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پری

    1

    حالبترین نکته اینبودکه مادرش یه پولی داد که باهاش چند کیسه خرید کرد ولی الان دوبرابره اون پولو باید تو کیف بزرگ ببری تا بتونی فقط چایی بگیری😂😂😂

    ۵ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    متاسفانه و کاش اینطور نبود💙🫂

    ۵ ماه پیش
  • پروانه

    0

    دختر شجاییه

    ۱ سال پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    دخترا کلا شجاعن🩵مرسی بابت نظرت خوشگلم

    ۱ سال پیش
  • نفیسا

    0

    مرسی.فقط کاش پارت زودتر میزارید و بیشتر.مردیم از انتظار😔🥺

    ۱ سال پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    سلام عزیزدلم ، حتما پارت رو طولانی تر بارگذاری می کنم ممنون از نظرت 🩵

    ۱ سال پیش
  • نفیسا

    0

    فدات شم مهربونم.😘میدونی به خاطر مشکلات زندگی صبرم کم شده.نمیتونم تحمل کنم 🤒

    ۱ سال پیش
  • مری

    0

    نگین و نگار دنبال شوهرن😒🙁

    ۱ سال پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    نظر متفاوتی بود😂

    ۱ سال پیش
  • م

    0

    مادر و پسر ،پس محبوبه چی ؟ تو دیگه کجا تشریف میبری برای اونا فکر نکنم خطری فعلا داشته باشه 🤔🙏

    ۱ سال پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    مارال کاراش همینه دیگه هرجا که نباید میره...

    ۱ سال پیش
کپی شد!